نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥

تو

تن  تو  ظهر  تابستون  و  به يادم مياره        

رنگ چشماي تو بارونو به يادم  مياره
 
وقتي نيستي زندگي فرقي بازندون نداره         

قهر تو  تلخي  زندونو  به يادم  مياره
 
من نيازم تو رو هر روز ديدنه       

از لبت دوست دارم شنيدنه
 
تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون مي زنه
 
تو همون خوني که هر لحظه تو رگ هاي منه
 
تو مثه خواب گل سرخي لطيفي مثه خواب
 
من همونم که اگه بي تو باشه جون مي کنه
 
من نيازم تو رو هر روز ديدنه      

از لبت دوست دارم شنيدنه
 
تو مثه وسوسه شکار يک  شاپرکي         

تومثه شوق رها کردن يک بادبادکي
 
تو هميشه مثه  يک  قصه  پر حادثه اي         

تومثه شادي خواب کردن يک عروسکي
 
من نيازم تو رو هر روز ديدنه        

از لبت دوست دارم شنيدنه
 
تو قشنگي مثه شکلايي که ابرا مي سازن
 
گل هاي اطلسي از ديدن تو رنگ مي بازن
 
اگه  مرداي  تو  قصه  بودنن تو اينجايي
 
براي بردن تو با اسب بالدار مي تازن
 
من نيازم تو رو هر روز ديدنه       

از لبت دوست دارم شنيدنه