نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥

اگه صدامو مي شنوي بدون دلم تنگه برات 

دلم نوشتن مي خواهد اما قلم را ياراي نوشتن نيست جملات خيلي سريع از گنجينه

ذهنم خارج مي شوند.

خيلي حرفها براي گفتن دارم نه شايد ديگر حرفي نداشته باشم چون هر چه از تو در

من بود در زير داس ترديد درو شد

اما نه اين بار مي نويسم براي شما

حتما فكر مي كنيد چقدر مرموز مي نويسم؟
 
 
ماندن يا رفتن
 
ديگر رمقي براي رفتن نمانده است به كجا بروم؟ به كجاي اين شب سيه و ديرپاي

بياويزم ديگر چه فرقي مي كند بي تو در كجاي اين برهوت عظيم خدا قرار بگيرم .

نگاه مهربان تو با سرپنجه نيايشگر خويش مرا تا به اقصي نقاط عالم هستي تا

بدانجا كه پاي هيچ انساني آنرا آلوده نساخته بود مي برد امروز كه نگاه تو نيست

ديگر چه فرقي مي كند رفتن يا ماندن حتي ذره ايي ترديد مرا قلقلك نمي دهد كه

بروم يا بمانم و تو بهتر از هر كسي مي داني كه براي من عشق از زندگي كردن برتر

است و وقتي كه تو نباشي من به كجا بروم .