نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥

سفر در شب 

همچون شهاب مي گذرم در زلال شب…
 
از دشت هاي خالي و خاموش
 
از پيچ وتاب گردنه ها ،قعر دره ها …
 
نور چراغ ها ،چون خوشه هاي آتش در بوته هاي درد
 
راهي ميان ظلمت شب باز مي كند
 
همراه من،ستاره غمگين و خسته اي
 
در دور دست ها پرواز مي كند
 
نور غريب ماه،نرم و سبك
 
به خلوت آغوش دره ها تن مي كند رها.
 
بازوي لخت گردنه،پيچيده كام جو
 
بر دور سينه هوس انگيز تپه ها
 
باد از شكاف دامنه فرياد مي زند …
 
من همچو باد مي گذرم روي بال شب
 
در هر دو سوي راه
 
غوغاي شاخه ها و گريز درخت ها ست
 
با برگ هاي سوخته
 
با شاخه هاي خشك
 
سر مي كشند در پي هم خار هاي گيج
 
گاهي دو چشم خونين از لاي بوته ها
 
مبهوت مي درخشد و مسحور مي شود!
 
در هاي و هوي همهمه ها دور مي شود
 
اي روشنائي سحر
 
اي آفتاب پاك
 
اي مرز جاودانگي نيكي...
 
من با اميد وصل تو شب را شكسته ام
 
من در هواي عشق تو از شب گذشته ام
 
بهر تو دست و پا زده ام در شكنج راه
 
سوي تو بال و پر زده ام ودر ملال شب!