نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥

بهاي دانستن

 خدايا امروز مي خواهم با تو حرف از  چيزي بگويم كه تا حال با تو نگفتم كه مثل

سنگي بزرگ بر شانه هايم سنگيني مي كند . نمي دانم من در جهل خود گمراهم يا

مردمان در جهل خويشتن!

هر چه بيشتر سعي ميكنم خوب باشم بيشتر بد مي بينم، هر چه بيشتر سعي مي

كنم انسان باشم نا مردمي بيشتر مي بينم، هر دستي را كه با صداقت جلو بردم با

نيرنگ پاسخ دادند، هرچه بر خشم خود فايق آمدم بيشتر بر من چيره شدند، هرچه

دلي نشكستم و دلي به دست آوردم   دلم را بيشتر شكستند، هر چه صبوري كردم

آماج نيرنگ ها بر سرم بيشتر باريد، هر چه سعي مي كنم دنيا را زيبا ببينم دنيا با

مردمانش در نظرم منفورتر جلوه ميكند. كاش مي شد به سرزميني رفت كه احدي از

بندگانت در آنجا نباشد تا باخود باشم و با تو. دريغا كه زندگي بي مردمان با همه ي نا

مردمي ها يشان امكان ندارد.

خدايا انسان بودن چه قدر سخت و دردناك است. آنجا كه بايد دستي بگيري اما

نتواني. آنجا كه هر چه فرياد بر مي آوري احدي نمي شنود و يا نمي خواهد بشنود.

آنجا كه مي داني تمامي حقايق تلخ را.

خدايا بهاي دانستن چه قدر سنگين است. حقايق چنان جلوه مي كنند كه ديگر

فرصتي براي ديدن آراستگي ها باقي نمي ماند. والبته با ديدن اين حقايق ديگر

زيبايي، معناي خود را از دست مي دهد.

آه، چه قدر دلخسته ام . كاش مي شد همانند مجنونان به همه چيز خنديد و همه چيز

را نديد گرفت. خوشا به حالشان كه زندگي را همان طور كه دوست دارند مي بينند نه

آن طور كه مجبورشان كنند.

نمي دانم من اشتباه مي بينم يا تمام اين ها واقعيت دارد. چنان فكرم مشوش است

كه ديگر خوب را از بد نمي توام مجزا كنم. گاهي اوقات با خود مي گويم شايد من

اشتباه مي كنم و عينك بد بيني بر چشم گذاشته ام.

دنيا زيبا است و مردمانش زيبا تر از آن . به راستي چنين است.

اما چرا من اين گونه فكر مي كنم؟

كسي هست سوالم را پاسخ دهد؟