نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤

بگذار آن باشم

بگذار آن باشم كه با تو تا آخرين لحظه زندگي خواهد ماند

بگذار آن باشم كه با صداقت با تو درد دل ميكند و با يكرنگي و يكدلي زندگی

ميكند.

بگذار آن باشم كه ديوانه وار در شهر نام تو را فرياد ميزند و آن باشم كه برای

عشقت: جان خواهد داد

بگذار هماني باشم كه در شادي هايت ميخندد و در غم هايت با تو شريك

است.

بگذار كسي باشم كه به داشتن چينين عشقي مانند تو افتخار كند.

بگذار كسي باشم كه وقتي كلمه دوستت دارم را بر زبان مي آورد اشك از

چشمانش سرازير شود.

بگذار هماني باشم كه تو ميخواهي ، هماني باشم كه تو آرزوي آن را داري.

بگذار كسي باشم كه با احساس سخن نگويد ، از ته دل دردش را بگويد و از

تمام وجود عاشق و دل شيفته تو باشد.

بگذار كسي باشم كه زمان تنهايي اش تو همان تنهايي او باشي و زمان

خوشبختي اش تو همان خوشبختي او باشي.

بگذار هماني باشم كه با باوري عميق به تو و زندگي نگاه بيندازد و با

احساسي پاك عاشق قلب مهربان تو باشد.

بگذار هماني باشم كه بتوانم ستون هاي استوار زندگي را با محبت و عشق

بنا كنم تا تو با آرامش با من زندگي كني.

بگذار هماني باشم كه تو در روياها منتظر او ماندي و به استقبال او رفتي.

بگذار كسي باشم كه ديگر به جز تو به كسي ديگر نگاه نكند و تنها تو باشی

و قلب مهربانت و يك دنيا عشق در وجودش.

اينك من با تمام وجودم كاري كرده ام و خواهم كرد كه هم تو را به آرزويت

رسانده باشم و هم خودم آينده اي خوشبخت را در كنار تو داشته باشم.

بگذار هماني باشم كه دوستش ميداري و بگذار هماني باشم كه برای

عشقش جاني خواهي داد. عزيزم   بگذار ...