نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ۱۳۸٥

 گلبرگي از زندگي انسان  

 
اين روزها , براي نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست 

تا دلت هم بخواهد , تنبلي هست وقت هم که نيست 

من مي مانم و کاغذ هاي بي خط  و ذهني خط خطي 

کاش يکي مي آمد خط خطي هاي ذهنم را با پاک کن فراموشي مي زدود  

 و من را لابه لاي صفحه هاي سفيد , شبيه يک ساندويچ , مي پيچاند 

 و مي گذاشت توي يخچال خاطرات

 کسي که اينقدر تنبل باشد , آخر و عاقبتي بهتر از اين هم , نتيجه اش نخواهد بود به

گمان ... !

 گاهي وقت ها حس مي کنم همين تعدد آدم ها

همين شلوغي بي معنا , همين سر و صداها و همين جوامع بشري !

باعث تنهايي هر کسي با خودش مي شود 

 در ميان اين شلوغي که نگاه مي کني , مي بيني هر کسي بار تنهايي خويش را به

دوش مي کشد  مثل قطره هايي که ميلي به دريا شدن ندارند 

 خشک , مثل دانه هاي تگرگ , در کنار هم مي لولند و ميلي به حرکت و جريان يافتن

از خود نشان نمي دهند

انبوهي از دانه هاي خشک و ريز و درشت تگرگ بر زمين مي مانند تا دانه دانه آب

گردند و در کوير خشک خاطرات  فراموش شده , براي هميشه مدفون شوند ,

گاهي از گوشه و کنار کوير جوانه اي سر مي زند و زود , در حرارت غرور کوير , مبدل

به خاري گزنده مي شود  و بعضي از همين دانه هاي تگرگ , بر خلاف روال , بخار مي

شوند و پر مي کشند

به سوي آسمان

 آن بالا , حس يکي شدن را تجربه مي کنند و مي روند رو به سوي دريا

 راه اگر زميني ميسر نباشد , آسمان به اين بزرگي که هست

 ولي کاش مي فهميديم که

 تنهايي ...  نمي شود .
   

 زندگي براي من شبيه يک بازي گل يا پوچه

درون يک دستم , تمام پوچي هاي زندگي ام

و درون دست ديگرم گليست اندازه تمام زيبايي ها و معناهاي زندگي خودم

در اين بازي وقتي برنده ام که , خودم دستي که درون آن گل است را ,پيشکش

کسي کنم که روبروي من , به انتظار , ايستاده است .