نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥

پيوند ناگستني


بوته ي اقاقيا بودم با عشق تو بزرگ شدم .

حالا درختي پر شاخ و برگ شده ام بيا و مرا از ريشه بيفكن . دلم مي خواهد هيزم

شكن اين درخت تو باشي.

شاخه ي زنبق بودم با عشق تو گل دادم ،

حالا كه شاخه اي پرگل شده ام بيا و مرا بچين .آخر اگر تو مرا نچيني ،برايم خار و گل

چه فرقي خواهد داشت؟

آب چشمه بودم با عشق تو از دل سنگ بيرون آمدم .

حالا كه سر از سنگ خارا بد آورده ام ،بيا و مرا بنوش . مرا كه بلور شفاف نيز

بدرخشندگيم رشك مي برند.

پروانه بودم با عضق تو بال و پر يافتم

حالا كه پر و بال گشوده ام بيا ومرا در دام انداز ،بگذار آتش عشق تو و پرم را بسوزاند.

بخاطر تو رنج خواهم برد زيرا غمي كه از عشق تو بر دلم نشيند برايم فرح بخش

است نميداني چطور روز و شب در آرزوي هيزم شكني تو،در آرزوي گل چيني تو،در

آرزوي عطش تو،در آرزوي آتش تو هستم .

بگذار زخم عشق تو بر دلم نشيند تا خوني را كه از آن بيرون خواهد چهيد چون

گوهري لعلگون ارمغان تو كنم.

بخاطر تو ،در جاي زيورهاي عادي،گيسوانم را با هفت خار بلند خواهم آراست و بجاي

ياقوتهاي گرانبها ،دو شراره ي خون فام آتش از دو گوشم خواهم آويخت.

آنوقت ،اي محبوب من ! به ديدار تو خواهم آمد تامرا ، در عين رنج بردن خندان ببيني و

گريان در آغوشم گيري

در آغوشم گيري تا بيش از همه مال تو باشم ،مال تو باشم…

آه و افسوس ...