نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥

تو فردا ميروي

توفردا ميروي اما ؛ بهرجا ميروي بي من

دمي درپرنيان خاطرات خويش تنها باش

بهر جا اشيان كردي

سكوت سنگفرش ياد هارا يكزمان بشكن

ودر امواج روياهاي رنگارنگ

بياد اور تو مردي را ،

كه در اعماق چشمان بلورينت

تمام هستي اش را جستجو ميكرد

كه با اميد ديدار تو در رويا به بستر ميخزد از شوق

وبايادت سحر از خواب برمي خاست

بياد اور تو ابر ديدگاني را كه اينك در سكوتي گنگ

بلورين قطره هاي اشك حسرت بار خود را برمزار خاطرات خويش ميبارد

تو فردا از ديارم كوچ خواهي كرد ؛ ولي هرگز !

تو در اين ره گذر تنها نخواهي بود

دلم اين كولي غمگين به همراهت سفر را تا ابد آغاز خواهد كرد

تو اين ديوانه را تا شهر هاي دور خواهي برد

تو فردا كوچ خواهي كرد

ولي هرگز تو تنهانيستي . هرگز ؛

 تواحساس مرا با خويش خواهي برد

تو با اين كوچ نا هنگام ،

 تمامي وجودم را درون كوچه هاي نيستي برباد خواهي داد

ومن اين شاعر ديوانه  ؛ در تنهائيم  آواره خواهم ماند

تو فردا ميروي  ؛ اما

بگو من ..... بي تو ... بي احساس .... بي انديشه فردا

چگونه ميتوانم ماند ؟!

چگونه ميتوانم زيست ؟!