نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥

آرزو دارم

آرزو دارم دستي در دستانم بود و مرا نوازش ميكرد

اي كاش آن دست، دستان مهربان تو بود!

آرزوي آغوش گرمي را دارم كه مرا در آغوش خود گيرد

ودر اغوشش با من با صداي آهسته درد و دل كند

و اي كاش آن آغوش، آغوش گرم تو بود!

آرزوي يك بوسه را دارم!

بوسه اي از سوي يك لب سرخ!

از سوي كسي كه زندگي

من است و با تمام وجود دوستش دارم

كاش و اي كاش آن بوسه از سوي تو بود

آرزوي پرواز دارم، پرواز از اين سرزمين بي محبت

ميخواهم سفر كنم، سفر بسوي سرزمين خوشبختي ها

و كاش همسفري بود، و آن همسفر من تو بودي!

آه ...

آرزوي شنيدن صداي نفسهايت را دارم

كاش فاصله اي نبود و كاش ما در كنار هم بوديم

تا صداي نفسهاي گرمت را احساس كنم

كاش مرزي نبود بين ما و اي كاش اگر هم

مرزي بود آن مرز تو بودي!

آرزو دارم دست درون موهايت كنم و

برايت در يك شب عاشقانه لالايي را بخوانم

كاش اگر همبستري بود ، آن همبسترم تو بودي

آرزو دارم حتي از دور دست ها نيز چهره ات را ببينم، اما !

آرزو دارم تمام آرزوهايم را زنده كني

آرزو دارم دستانت را بگيرم و بر لبانت بوسه

زنم و بگويم كه خيلي دوستت دارم عزيزم

و اي كاش آرزوي من آن آرزوهاي من

همه تو بودي تا ديگر نه آرزويي داشتم

و نه ديگر رويايي را در سر داشتم