نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥

اي کاش


کاش راه زندگي، در پاي دل خاري نداشت

يا که چون دارد، فراز و شيبِ دشواري نداشت

کاش از پا در نمي افتاد، هر سو  رهروي ست

يا که تا سر منزلِ خود، راه بسياري نداشت

کاش خيل دلبران، پنهان نمي کردند روي

يا که چشم بيدلان، حاجت به ديداري نداشت

کاش از روز نخستين خارزارِ ِ اين وجود

روزني از ديده ي حسرت، به گلزاري نداشت

کاش جانِ پاک، با اين خاکدان خو مي گرفت

يا که اصلاً شهر ما، دکان خمّاري نداشت

کاش هر باطل نمي شد عرضه بر اَفهام خلق

يا متاع کفر و دين، هريک خريداري نداشت

کاش واعظ لب فرو مي بست از گفتار نيک

يا خلاف آنچه گويد، زشت کرداري نداشت

کاش از خوي پزشکان بود کمتر جلبِ مال

يا که جمع بينوايان، هيچ بيماري نداشت

کاش فکر بيش و کم در مغز انساني نبود

تا که بارِ زندگاني، هيچ سرباري نداشت

کاش چشم و گوش هر کس بر حقايق باز بود

تا که ديگر عِلم و دين پوشيده اسراري نداشت

کاش هر کس دعويِ اسلام و ايمان مي نمود

از نفاق و کفر پنهان، بسته زُنّاري نداشت

کاش هر گندم نماي جو فروش از هر کنار

در ميان شهر کوران، گرم بازاري نداشت

کاش چشم نيم مستي هوش از «الفت» مي ربود

تا که با سود و زيانِ ديگران کاري نداشت