نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥

بايد سفر کنم ؛ اما 
                              

آن شب دوباره غصه ي تنهايي ، از اشک هاي چشم تو پيدا شد

بغض نگاه غمزده ي باران ، در ساحل نگاه تو دريا شد

آن شب دوباره دست و دلم لرزيد ، شوري عجيب در دل من گل کرد

شوري شبيه شعر و شب شبنم ، از لابه لاي پنجره پيدا شد

يادش به خير آن شب پر احساس ، مانديم و عاشقانه غزل خوانديم

اما دريغ ! رفتي و آن احساس ، افسانه ي تمام غزل ها شد

تا شهر چشم هاي تو راهي نيست ، تا شهر آب ، آينه و باران

شهري که پلک هاي پر از مهرش ، با غنچه هاي پنجره ها وا شد

در واپسين يک شب نم خورده ، از کوچه هاي شهر ، گذر کردم

اما تو را نيافتم و يادت ، در کوچه هاي شهر ، معما شد

بايد سفر کنم به تو اما نه ... ديگر به تو نمي رسم اي رويا

حالا بيا ببين که دلم بي تو ، در غربت نگاه ، چه تنها شد

دلم بي تو ، در غربت نگاه ، چه تنها شد