نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥


قصه را که ميداني؟

قصه را که ميداني؟

قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را؟

قصه سيمرغ و آينه را؟

قصه نيست، حکايت تقدير است که بر پيشانيم نوشته اند.

اما چه کنم با هدهدي

که از عهد سليمان تا امروز ، هر بامداد صدايم مي زند

و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم

که هر روز بهانه يي مي آورد. بهانه هاي کوچک بي مقدار

بهار که بيايد ديگر رفته ام

بهار ،بهانه رفتن است

حق با هدهد است که مي گفت : رفتن زيبا تر است، ماندن شکوهي ندارد

گيرم که بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم

بالهاي بسته اما طعم اوج را کي خواهد چشيد؟

مي روم، بايد رفت ، در خون تپيده و پرپر

سيمرغ ، مرغان را در خون تپيده دوست تر دارد

هدهد بود که اين را به من گفت

راستي اگر ديگر نيامدم،

يعني که آتش گرفته ام ، يعني شعله ورم ! يعني سوختم، يعني خاکسترم را هم باد برده است

مي روم از هرجا که رسيدم ، پري به يادگار برايت خواهم گذاشت

مي دانم اين کمترين شرط جوانمردي ست

بدرود ، رفيق روزهاي بي قراري ام !

قرارمان اما در حوالي قاف، پشت آشيانه سيمرغ

آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشاني ندارد.