نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥

لحظه هاي باراني    

دلم پر است پر از لحظه هاي باراني پرم ز گريه پر از گريه هاي طولاني

طلسم بغضم اگر بشکند ز دل تنگي

شکسته دل ترم از ابرهاي باراني

بيا به دامنم اي اشک لحظه اي بنشين

مگر غبار دلم را دوباره بنشاني

بيا که چشم به راهت نشسته ام اي اشک

بيا که با تو شبم مي شود چراغاني

شب است و خلوت و تنهايي و تلاطم درد

من و خيال تو گريه هاي پنهاني

به روي شانه ي دل سر نهاده مي گريم

بياد چشم تو آن نگاه پاياني

مرا در آبي چشمان خود رها کردي

چگونه بگذرم از موجهاي طولاني

به وسعتي ندارد کرانه ، يعني عشق

عبور مي کنم اما به سمت ويراني

بيا که با سر زلفت به هم گره خورده است

شب سياه من و قصه پريشاني

تمام پنجره ها را گشوده ام بر صبح

بيا به خلوتم اي آفتاب روحاني

ميان اين همه گلهاي عشق پروده

به برگ تازه گلهاي ياس ميماني

تو آرزوي مني با دلم هم احساسي

چرا براي دل من غزل نمي خواني