نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٥

نيازمند


من همانم که شبي، نيمه شبي

درگذار ره تو خانه  کنم

گرتو راهم ندهي در حرَمت

خانهء ساخته ويرانه کنم

کوچ خودرا بدهم در کف باد

خويش ازبهر تو آواره کنم

چندوقتيست گذاري هم به خوابم نکني

ديدن روي تودرخواب هم افسانه کنم
 
من همانم که زشوق رويت

زرقباي تن خود پاره کنم

بارداي مندرس گونه تو

رخت اشراف به تن تازه کنم

بي نيازم !بي نياز از اغناء

بانياز تو به شب چاره کنم

طعم آن مستي جام مي ِتو

شدسبب قصد به ميخانه کنم

گرلبم تربشد ازمستي مي

عاشقان راهمه مستانه کنم

مرغ عشقم که دلم ميخواهد

درکف دست تو کاشانه کنم

چون شوي شمع ميستان دلم

همه راچون گل وپروانه کنم

گرکسي غم به دلت راه انداخت

بزم شادش همچو غمخانه کنم

باد درزلف سياهت سرزد

رخصتي ده که سرت شانه کنم
 
گربخواهم ناز چشمت خود را

همچو يک کودک دردانه کنم

ور بخواهم جرعه اي آب زبهر

آب دردست تو پيمانه کنم

تانياز دل من رفع کني

عالمي را همه ديوانه کنم!