نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٥

مغرور

در آمد از در بيگانه وار سنگين تلخ

نگاه منجمدش به راستاي افق مات در هوا مي ماند

نگاه منجمدش را به من نمي تا باند

عزاي عشق كهن را سياه پوشيده

رخش همان سمن شير ماه نوشيده

نگاه منجمدش خالي از نوازش و نور

نگاه منجمدش كور از غبار غرور

هزار صحرا از شهر اشنايي دور

نگاه منجمدش همين نه بر رخم دري از آشتي نگشود

كه پرس و جوي دو نا آشنا در آن گم بود

نگاه منجمدش را نگاه مي كردم

تنم ار اين همه سردي به خويش مي پيچيد

دلم از اين همه بيگا نگي فرو پاشيد

نگاه منجمدش را نگاه مي كردم

چگونه آن همه پيوند را ز خاطر برد؟

چگونه آن همه احساس را به هيچ شمرد؟

چگونه آن همه خورشيد را به خاك سپرد؟

در اين نگاه در اين منجمد در اين بي درد

مگر چه بود كه پاي مرا به سنگ در اورد

مگر چه بود كه روح مرا پريشان كرد

به خويش مي گفتم:

چگونه مي برد از راه يك نگاه قلب ترا

چگونه دل به كسان سپرده اي كه به قهر

رها كنند و بسوزند بي گناه ترا؟

نگاه منجمدش را نگاه مي كردم

چگونه صاحب اين چهره سنگدل بوده است؟

دلم به ناله در امد كه اي صبور ملول

درون سينه اينان نه دل كه سنگ بوده است