نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥

 
گلهاي تازه


گاهي دلم نمي خواست تو را ببينم اما تو در کنارم بودي و با نفسهايت يخ روزهايم باز

مي شد.

گاهي دلم نمي خواست تو را بخوانم،اما تو چون يک ترانه ي زيبا بر لبم زندگي مي

کردي.

من در کنار تو بودم بدون اينکه شور و نوايي داشته باشم.بي آنکه بدانم تو از خورشيد

کروتري.بي آنکه بدانم تو تا کنون از شعرهايي که تا به حال از بر کرده ام،شنيدني

تري.

من در کنار تو بودم اما دريغا نمي دانستم کجا هستم.حکايت من حکايت دره اي است

که عمري در کنار کوهستان زندگي مي کند و با قله بيگانه است.

نمي دانستم از آسمان و زمين چه مي خواهم .هر شب در ديوان حافظ دنبال کسي

مي گشتم که مرا تا دروئازه هاي قيامت ببرد.

من انگار منتظر بودم کسي بيايد که قلبش زادگاه همه ي گلها باشد.

وقتي به من نگاه کردي،چشمهايم را بستم،وقتي در جاده هاي خاطره غزل مي

خواندي،ايستادم و خاموش ماندم .مهربانانه آمدي ،سنگدلانه رفتم.

از شکفتن گفتي ،از خزان سرودم و ناگهان مه همه جا را گرفت.حرفهايم مرطوب شد

و چشمهايت با ابر هاي مهاجر رفتند.

اکنون مي خواهم دنيا پنجره اي بشود و من از قاب آن بر افق نگاه کنم و آنقدر دعا

بخوانم که تو با نخستين خورشيد به خانه ام بيايي.

اکنون دوست دارم باغهاي زمين را دور بريزم،آنگاه گلهاي تازه اي بيافرينم و تقديم تو

ميکنم.