نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥

دلواپسي

روزي كه مي رفتي اشك من چه غريبانه برشيارگونه هايم جاري بود

.گل سرخ من ،بامن حرف بزن.بامن ازكوچه هاي پيچ درپيچ وديوارهاي ترك خورده اين

شهرخزان زده بگو.

بامن ازگلدانهاي پريده وياسهاي خشكيده بگو.بامن ازخاطره هابگوكه تن بي خاطره

مرده است.

بامن ازگذر زمان بگوكه چون بادي مي گذردوخرمن گذرهاي اسياب شده اش را بر سر

من مي ريزدوزلفهاي سياهم را سفيدپوش مي كندورنگ پيري را برگونه هايم به

ارمغان مي آوردوچروكي را به صورتم هديه مي كند.

ازآن روز كه پا به عرصه جهان گذاشتم ،هرروزبالطف آن كه مرابه اين كره خاكي

آورد،چشم باز كردم وهرشب تاريكيها رابا اميد به اوبه روز روشتنري سپري كردم.

دراين گذر روز وشب ،يك روز درآسمان آبي قلبم تابش گرماي خورشيد عشق

رااحساس كردم.اماهمه چيزتمام شد.شايد براي هميشه هنوز.هنوزهيچ تچيز را باور

ندارم .

شايد ديگرهيچ گاه نتوانم خبررسان قاصدكهايت باشم.