نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٥

وقتي تو آمدي

وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كوير دلم گلستان شد

وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد

زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد تو مانند باراني بر روي من باريدي

و تن خسته و غم زده مرا پر از عشق كردي

تو مانند گلي در باغچه ي قلبم روييدي و قلب سوخته مرا گلستان عاشقي كردي

تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريك مرا پر از نور عشق خودت كردي

تو با گرماي وجودت آسمان سرد دلم را گرم گرم كردي

وقتي تو آمدي احساس ميكردم دنيا مال من است، چون تو دنياي مني

تو همان اميد زندگي مني كه آمدي

تو كه آمدي گذشته هاي تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بين رفت

تو كه آمدي تمام خاطرات گذشته از دفتردلم سوزاندم

و همه را از صندوقچه قلبم بيرون ريختم و از ياد بردم!

تو كه آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد

كلام دوست داشتن مقدس تر هميشه شد، و

داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد!

تو كه آمدي، تنهايي به عزا نشست ، غم سفر كرد و قلبم به

استقبال عشق رفت. وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد،و

ديگر كنار ساحل تنها نبودم تو نيز با من بودي

تو مانند يك نواي عاشقانه در قلبم نشستي و

قلب مرا با آن نواي آرامت پر از محبت كردي

تو مانند پرنده ايي در دلم نشستي و با پروازت در آسمان دلم

به من غرور پرواز به دشت عشق بخشيدي

تو مانند يك خاطره ي شيرين در دفتر عشقم مي ماني و خواهي ماند!

دفتر عشق را همراه با كلام مقدس تو و با تمام خاطرات

شيريني كه با هم داشتيم در صندوقچه ي قلبم ميگذارم

و كليدش را به دست حق ميسپارم.