نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥

 وقتي صدايت را مي شنوم

وقتي صدايت را مي شنوم در اسمان بي كران اوج مي گيرم ... پرنده ها را همراهي

مي كنم ...

شب ها ستاره ها را بر مي چينم ... بخش بزرگي از وجودم را كه روح فرا گرفته به

ارامش مي رساند . انگار چندين سال است كه صدايي نشنيدم . صداي گرمت را تا ابد

مي خواهم . نفس هاي گرمت را به نفس هاي سردم پيوند بزن و هميشه پرده هاي

گوشم را با اين گرما نوازش كن و مگذار اين سردي بر گرمي غلبه كند .

ديگر جاني در توانم نيست . مي خواهم تا زنده هستم باشي كنارم وقتي هم

بار سفر بستم باشي به يادم ... مي داني وقتي صداي گرمت نباشد ارامش من هم

به هم مي ريزد ؟

وقتي صداي گرمت نباشد به پايين نگاهي مي اندازم كه چقدر فاصله ها زيادند ...

خورشيد ديگر ان سوزش را ندارد بر جسم نحيف و منجمدم ...

پاهايم سست مي شود گويي رمقي در جسم بيمارم ندارم ...

پرنده ها پروازي ندارند ...

ستاره ها نوري ندارند ...

 اه از نهاد سنگين و پر دردم بر مي ايد . پس اين اه را تا مي تواني به سراغم نفرست

چون من از اين اه دل خوشي ندارم ...

سنگ صبورم ..

همچنان همان احساس را نسبت به تو دارم كه تا امروز تصور مي كردم اني و زود گذر

است ولي اني نيست و حقيقت محض است ..

گويند حقيقت تلخ است ولي براي من هميشه شيرين بوده است و نمي توانم انكار

كنم و از خود برانم . شايد تو نداني ولي من مي دانم كه درد چقدر سنگين است ..

درد روح را مي گويم كه از جسم بيمارم سر چشمه گرفته است ...

اري كسي مي خواهم كه در كنارم باشد هر چند لحظات اخر عمرم را مي گذرانم ...

كسي كه دستانم را بگيرد و در روح پر دردم شريك باشد ... از تمام عالم و ادم فقط تو

را توانستم انتخاب كنم  نمي دانم چرا ؟؟ جسم ناتوان و بيمارم را با حرف هاي

حقيقي نوازش كن و كمي از اين درد را كاهش ده و وجود مرا همچون وجود او

دوست بدار ...