نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٥

خيال روشن

عجيبه که پنجره اتاق من هميشه به يه ديواره سنگي باز ميشه ...

يه ديواره بلند  که جلوي خورشيد رو ميگيره و من خودم مجبورم که از لاي اين ديواره

سخت يه پنجره بسازم يه پنجره که سنگ ها روکنارميزنه و به زورم شده به خورشيد

مي رسه در ست مثل زندگيم ...

ديگه به ديوار و به اين روزهاي بي خورشيد  عادت کردم .. عادت کردم  حتي اگه

خورشيدم نبود نور و ببينم...

اسم اين پنجره رو گذاشتم  خيال روشن هر وقت دلم مي گيره ميرم پشت  پنجره و تا

مدتها روح خستمو مي سپارم به دستاش و اون خوب مي دونه منو کجا ببره

منو مي بره به  نه به يه جاي دور  به يه جاي نزديک همين نزديکيا  با هم مي ريم به

قلب من ....

همون جا که تو مهموني   من ميام که تو رو ببينم

واي چه خوبه بيام به جايي که تو هستي  چه آرومه چه خوبه   چه  خوبم  تو هستي

من ديگه چي مي خوام   ساعتها کنارت مي شينم و تو حرف ميزني و من گوش مي

دم دستات که باشه  حتي پلکم نميزنم  اون قدر آرومم که هيچي  نميخوام محو تو

ميشم  بوي دستات بوي گل شقايقه نگاهت مثل آسمون و من همون کبوتره بي

آشيونه ام که دلش مي خواد فقط تو چشماي تو پر بگيره

پنجره خيالمو خيلي دوست دارم  چون تنها  اونه که مي تونه منو به تو برسونه

دلتنگيامو که به چشمات گفتم ديگه وقته رفتنه  پنجره صدام مي زنه  دلم نمي خواد

برم اما ....

بازم  ميام .. هميشه مي يام..  ياد تو همين جاست با من...

تو قلب من ... من با تو زنده ام.