نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳۸٥

 دلي بسوخت

 دلي بسوخت ،اشكي بريخت

عشقي بسوخت ،جامي بريخت

آسمان نيلگون هوا طوفاني

همه منتظر بهر اتفاقي ناگهاني

پروانه آرزوي پرواز داشت

پر زدن را در هواي يار به سر داشت

كرم بيچاره پيله را هموار نمود

عشقش بهر شمع او را رسوا نمود

شمع او را بهر اين مهماني دعوت نمود

اما حيف پروانه در برش كوچك مي نمود

اي كه حسرت پرواز به دل داشتي

خود نمي خواستي آنچه را بگذاشتي

اي كه بادبان كشتي ات بر آب شد

 عشق توچون حبابي بر آب شد

اي كه ساغرت از پيمانه خالي گشته است

تويي كه جامت بشكسته جامي گشته است

اي كه خون دل بنوشانند تو را جام به جام

تا به كي پيمانه ات چون زهرباشد به كام

اي كه روح عشق تو روح مجنون بود

سينه ات از حك مهربان چون بيستون بود

كرم كوچك جان خود را در پيله جا گذاشت

جانش را به جان آفرين در آخر وا گذاشت

قاصدكها گفتند پيغام پروانه را

مهربان،مهربان ،دوست مي دارم تو را

گهي پر ،گهي تهي از عشق گردي

گهي ساكن ،گهي روان از عشق گردي

شقايقها آمدند همه زنبق به دست

كنار جسم بي جان پروانه همه دست به دست

نرگسها همه مرثيه خوان عشقش بودند

نيلوفران شرمنده از گلگوني رخش بودند

عجب بدرقه اي بود پروانه را

عجب شرري بود بال پروانه را

تير بهتان سوي پروانه پرواز داشت

پروانه اما سينه اي بازِ باز داشت

پروانه آموخته بود اما صبوري را پيشتر

زين سبب پذيرا بود تيرها را بيشتر

پروانه به دل اشك و به لب خنده داشت

مهربان را ستايش مي كرد وچيزي ديگر كم نداشت

پروانه سوي پرواز داشت اما پيله تنگ

گويا زمين و زمان  با پروانه داشت جنگ

عشق آسماني پروانه را ندا در مي داد

آغوشش اما بسته و پروانه را شوكران در مي داد

اما نمي دانستند پروانه را نايي در بدن نيست

كالبد را تهي كرده است و در بند اين بدن نيست

نمي دانستند پروانه ديگر شوق پروازي ندارد

پروانه ديگر به تن بال پروازي ندارد

شمع اما همچنان مي سوخت بي پروا

قطره ،قطره كوچك مي گشت اما نابجا

شمع را نوري نبود،گرمايي نبود

پروانه هم ديگر به تن جاني نبود

طفلكي پروانه ايستاد و سوخت تا انتها

قلبش مي تپيد و مي گفت مهربانم بيا

گرچه عمر پروانه ،شمع را كم مي نمود

درسهايي از اين عشق پروانه از بر مي نمود

عشق پروانه و شمع ،عشق سوختن است

عشق صبوري و لب از لب دوختن است

عشق پروانه و شمع ،عشق بانوي عشق است

چله نشيني و قطره باران و مرواريد عشق است

عشق پروانه و شمع عشق آسماني است

يك دسته گل انتظار و آخرين مهرباني است

عشق پروانه و شمع را من بعد چه كنم؟

عصمت ستايي  و سرودن مهربان را چه كنم؟

عشق پروانه و شمع زين پس جمعه ها دلگير است

بوسه بر غربت ستاره و زخم دلي سنگين است

عشق پروانه و شمع ستايش مهربان است

آنكه تو را مي ستايد ،غريبانه دلگير است

عشق پروانه و شمع راكجا يابند

مهربونم تو رو خدا يه كم بخند

عشق پروانه وشمع شب تنهايي عاشقان است

توي آسمان عشق فقط تويي فرياد اين است

عشق پروانه و شمع ساقي گم گشته و عشقي ناخوانده است

عشق پروانه و شمع سهمي از تو و مرگ پروانه است

سهم پروانه از عاشقي اين بود

سينه ها را از كينه تهي مي بايد نمود