نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳۸٥

بيان احساسات



چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند  
  
حرفي براي هم نداشتيم
 
 زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند
      
نميخواستم خلوتشان را بر هم زنم
 
سكوت را ترجيح دادم
 
تا قلبهايمان درد و دل كنند
 
چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد
 
هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد
 
عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم
 
اما چشمانم با اندامش عشق بازي مي كرد
 
چه عاشقانه بود ديروزم...
 
 چه تاريکست امروزم...
 
به آتش مي کشم خود را

اگر فردا چنين باشد...

بعد از اين همه انتظار حالا تنها بر ديوار کوچه باغ پاييز زندگي نقشي از ياس و نرگس

مانده ...

اين همه منتظر ماندي که چه ؟ که مرگ ياس و نرگس را باور کني ... که تنها ياد آنها را

در دل بپروراني ... نه ! تو براي انتظار نيستي ! تو خود ياسي که من از عطر تو تا ته

کوچه باغ بهار ؛ آري ! کوچه باغ بهار زندگي مي روم و پيچکي مي شوم بر تن

احساس تو ... تو حسرت نخور که من آمدم با بهانه ي پر کردن پروانه وار روزهاي

زندگي تو در ته کوچه باغ ... فقط مشکل اين است که کمي بيش نمانده تا زود دير

شود و من آن نقطه ي ارزن وار و تنها شوم ... به گمانم کمي ميتواني سريعتر

بيايي ... پس بيا ...