نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥

احساس

ديگر نگران فردا نخواهم ماند، نخواهم خواند، نمي دانم ولي شا يد، زندگی

وسر مستي را در سراب نامت، جستجو ميكردم ولي حالا در بيابان

تنهايي ام در دشت احساسم

در آسمان ابري قلبم فكري ديگر روييده

در تلالو آبي دريا نگاهي را دو باره روبه روي چشم خود احساس كردم

ولي ديدم آن هم  همان فرداي بي قانون من بوده

زمان را خواستم در دست خود گيرم كة شايد در قبال ساعتي با من بودن

براي من راي قلب من نقشي نه چندان سخت را در پرده ابهام روحم بارور

سازد .

ولي حالا او نيز در توقف و انعكاسش

سر سازگاري ندارد

گوشم از فريادهاي كهنة تاريك پر گشتة زنگ مي زند گوشم او نيز يارای

شنيدن ندارد چرا وصد چرا     

بگذاريد تا تنها باشم در دشت احساسم، بي من شوم بگذرم واز قانون

طبيعت رهايي يابم شايد او هم خوا ست تا ديگر من نباشم وشايد خواست

پيمان ببندد تا فردايي ديگر ويران كنم قلبم وجودم تاروپودم را.