نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥

به خاك مقدس عشق مي افتم

به خاك مقدس عشق مي افتم برگرد، رو به كعبه مقدس عشق مي كنم

در برابرش سجده عشق مي كنـم وبا فرياد بـي صدا مي گويـم زود

برگرد.

بيا و بـمان در هـميـن ديار عشق ، در هـميـن قلب بي طاقت بـمان .

من تـحمل اين دوري وفاصله را ندارم.من نـمي توانـم حتـي براي يك

لـحظه دوري تو را تـحمل كنم .من نـمي توانـم حتـي يك لـحظه از ياد تو

غافل باشم . من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه نام تو را بر زبان

نياورم . صدايـي كه هر روز به من آرامش مي داد ودلـم را آرام مي كرد

وهر روز با من هـمدل بود وهم درد را روزي است كه نشنيده ام.

تو كه مي دانـي بـي تو نيستم ، پس زود برگرد ، زود.

ستاره ها در آسـمان مي درخشند، هركدامشان تو را يادم مي آورند

مـخصوصا ستاره هاي بادبادكي .نا خودآگاه اشك در چشمانـم حلقه می

زند وقطره هاي آن به روي گونه جاري مي گردد.دلتنگي عجيبـي سرتاسر

وجودم را گرفته است.

چشـمايـم را مي بندم ، خاطرات گذشته جلوي چشمهايـم رژه مي روند.

هـميشه وقتي دلتنگ مي شدم ،سوار بر موتور توي خيابانـهاي شهر

پرسه مي زدم ، اما حالا خيلي اين دلتنگي با آن دلتنگي فرق دارد . دست

به سوي آب مي برم ووضو از عشق مي سازم.رو به درگاه احديت می

كنم وفقط تو را مي خواهم.

تو اينجا نيستـي ودل من چقدر بـهانه تو را مي گيـرد ، تو را مي خواهد وتو

را فرياد مي كند .

نوشته هايت را بيش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان …

لباسهايـم خيس است ومن سردمه وتو مي دانـي كه اين سردي از

كجاست؟

يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلـم گذشتـي وپا به

كلبه كوچك احساسم گذاشتـي؟

يادت هست كه گفتـي : تـمام آسـمان من خلاصه در چشمان توست

وخواستـي كه مراقب آسـمانت باشم .

آسـمان تو اين چند روز بارانـي بود ، ابري نبود اما باران مي باريد . تو كه

رفتي تنها هـمدم ومونس من هـميـن قطرات باران بودند كه اگر نبودند

نـمي دانـم چه بر سرم مي آمد.

مي دانستم كه دوري سخته اما نه به اين سختـي.

با آن كه مي دانستم اين دوري خيلي طول نـمي كشه اما …

بغض راه گلويـم را بسته ودستانـم ناي نوشتـن را ندارند.

من تـحمل دوري از تو را ندارم ، ندارم ، ندارم