نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥

دلتنگ

و در تمام اين لحظه هاي دلتنگي ، دل عجيب بهانه ات را مي گيرد . نمی

دانم چه كنم كه ديگر يادت نكند . نمي دانم ... نمي دانم " تو با من چه

كرده اي ، كه از يادم نمي روي ؟ " . مدتهاست كه ديگر عقل هم قادر به

قانع كردن دل نيست . سالهاست كه دل ساز خود را مي زند ، حرف خود

را مي زند و كار خود را مي كند ، و عقل فقط نظاره گر است .

اين روزها بيشتر از هميشه به گوش دل قصه رفتن مي خوانم تا شايد باور

كند كه خزان امسال پايان همه چيز است ، اما انگار هرچه من بيشتر می

گويم ، او كمتر گوش مي كند و بيشتر هواي ديدنت به سرش مي زند .

ديگر نمي دانم چه كنم . چگونه از بار اين بغض كم كنم ؟ چه كنم كه جايت

اينقدر در لحظه هايم خالي نباشد ؟ ساده برايت بگويم اين روزها " در جمع

من و اين بغض بي قرار جاي تو خاليست ... "

و من در تمام اين لحظه ها با خود مي انديشم : آخرين پاييز دانشگاه با

اولين آن چه فرقي دارد ؟ آخرين پاييز دانشگاه هم بي صدا از راه رسيد و

باد سرگردان همچون هميشه بي مقصد آواي رفتن سر داده ، كسي چه مي داند ، شايد اوهم سالهاست به دنبال كسي مي گردد كه در پاييز گم

كرده !

شايد پاييز امسال براي تو و ديگران مثل همه سالها باشد و شايد اصلا" از

آمدنش خوشحال نباشيد . اما براي من يك فرق اساسي با همه سالها

دارد و آن اينكه امسال پاييز، من بي دليل هر روز بيشتر دوستت دارم . و

بي آنكه بدانم چرا ، بيشتر به فكرت هستم . اما نه ، مهمترين فرقش چيز

ديگري است : پاييز امسال عجيب بوي جدايي مي دهد . بوي غربت و

تنهايي امسال تمام پاييز را در بر گرفته و من با هر نفس عميق بوي بغض

فروخورده آسمان را حس مي كنم .

كاش پاييز امسال مثل تمام قصه هاي ناتمام ، پاياني نداشته باشد . كاش

آذر امسال آنقدر طولاني شود تا من از ديدنت سير شوم . كاش پاييز

امسال پايان قصه من نبود ...

از امسال پاييز معني تلخ تري پيدا خواهد كرد : معني تلخ جدايي . چون از

اين پس به ياد خواهم آورد كه تو را در پاييز گم كردم !
 
فردا روز ديگري است

كه بي تو

بر عمر تلف شده افزوده مي شود

همين روزها

روز رفتن از راه مي رسد

و من طوري از خيال تو گم مي شوم

كه انگار هرگز نبوده ام ...