نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۸٥

سرشار عاطفه


اي که چشمانت سرشار عاطفه است و دستانت شاخه هاي ترد محبت

مدتي هست ترا مي بينم

که لبت غنچه پژمرده يک لبخند است

تو که خود روشني سبز بهاران بودي

ز چه رو زرد شدي و چرا غنچه لبخند به لبهاي تو پژمرده کنون

چه غمي زرد نمود است ترا اي سرسبز؟

تو که خود قلقلک جامعه ما بودي

ز چه رو مي گريي

هان!نمي گويي هيچ؟

نکند مي ترسي

آه شايد که کنار من و تو

گوش نامحرم هست

مصلحت نيست کسي حرف ترا گوش کند

مي روم وقت دگر مي آيم.

                                                 
"در جواب متن بالايي"


اي صميمي،اي خوب

سايه ات بر سر من، اي تو لبريز تر از بوي بهار

چشم تو آينه اشک من است

غم غربت که خودت ميداني؟

بوي رخوت که خودت ميداني؟

که چه بي رحم چه تلخ پيکر زخمي اميد مرا در هم ريخت

و سفر آه سفر

نقطه پيوند من و آتش شد.

آه اي خوب مگو حرف بزن نقل بپاش!

قصه درد چه گفتن دارد؟

تو مگو راز بگو ،آه سينه پر از شنيدن دارد

نه نمي ترسم من

گوش نامحرم نيست، حيف يکي محرم نيست.

تو نرو باز بمان

که سفر بخت من است

جاده خلوتگه و همراز من است

طالعم اين گونست

تو نرو باز بمان

خنده کن ناز بپاش

تو بمان عاطفت نرم شقايق از توست

تو بمان سرخي گلبرگ شقايق از توست

من چرا جا مانم؟

جاي من اينجا نيست

اي صميمي اي خوب

دست حق همراهت.