نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٥

خانه تنهايی

خانه اي خواهم ساخت

ازدوبيد تنها

و به روي بامش

شاخه اي از گل ياس آبي

ورديفي از نسترن سبز مي آويزم

و درون حوضش که به تنهائي اين قلب منست

از قرمزي خون دلم

دو حَزين ماهي خوش رنگ رها خواهم ساخت

و کنار حوضش که ازانديشه من زرد شده

شاخه اي ازگل زيباي رسول و کنارش رُز سرخ

و هماهنگ به اوقفسي بي بدنه،

 اما با همه سادگيش يک زندان

و درون زندان، بلبلي خواهم داشت

که براي همه عشق به آن سُرخ گُلک

همه شب تا به سحر،به نواي دل من

چَهچَهي چَه چَهکي گرم بخواهد خواندن

که به آواز همان بلبل شيدا،

ساعتي ياکه زماني چندين نرم و آهسته به خود مي غلتم

زکنار چشمم نم نم اشک که جاويد ترين ياد خداست

فرو مي افتد،

و من انديشه کنان ياد آن عشق

ياد آن عاشقي و مهجوري

و سپس تنهايي!

با همه جمع شدن باز تنها گشتم

با همه ذوب شدن باز رسوا گشتم

به درو ديوارش نگهي يا که صدايي ،

که زيارم باشد مي بندم

باز انديشه کنان با تبسم بر لب،

به خودم مي نگرم

که چگونه تنها

خانه تنهايي خود را با کلامي چندين مي سازم

همه شب تا به سحر

از سحر تابه سر آغازه شب،

سر به زانو دارم، سر به زانوي غمم

به در کوچه اين ويرانه

با خطي سبزبَرانديشه آرام و دروديوارش

مي نويسم با گل،

به کنارم بنشين،اما!

نه سخن مي گويم نه کلامي تو بگو

بگذار انديشه اين ذهن کبود به نگاهم آيد

آنقدر حرف زنم که دگرخسته شوي

آنقدرحرف زنم نه به آهنگ زبان،

بلکه با جنبش چشم

بلکه با ناله دل

خسته ام ،خسته ازاين حرف و کلام

خسته ام، خسته زدشنام وزپند

ديگرم هيچ زبان نگشايم

کام گيرم به دهان،

وبه چشمم گويم:

حال هم نوبت توست

توسخن بازبگوي که دلم تنگ شُدست

که دلم سنگ شُدست،نه زسنگ خارا

نتوانم گفتن که چگونه است دلم

خرد و لغزنده مثال باران

سخت و کوبنده چو ديواره کوه

اما خسته ودرمانده، چو يکي دانه بي ريشه و خاک

چه بگويم ديگر،

خسته ام من زهمه گفتن ها

چه برويم ديگر،

خسته ام من زهمه رُستن ها

ديگرم آه و فغانم کافيست ،

خانه ام خانه اين غمزده دل

خانه تنهائيست.