نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٥

دلتنگي

روزيکه زادگاهم را ترک کنم دلتنگ خواهم شد براي هر آنچه که مرا وابسته ی

خود کرده است .دلتنگ خواهم شد براي پنجره ي اتاقم که روزهاي تنهايي ام

را در لب پنجره مي نشستم و به تما شاي دشت زيباي جلوي خانه ي مان

سپري ميکردم..

دلتنگ خواهم شد براي شنيدن صداي پرستو هايي که هر سال فصل بهار در

گوشه اي از حياطمان براي خود آشيانه اي ميساختند وآواز ميخواندند.دلتنگ

خواهم شدبراي باغچه ي کوچکمان براي     نها لهاي درختان کيوي برای

گلهاي رنگ رنگي که روزها در دل تنگ غروب با آنها از تلخي ها و شيرينی

هاي زندگي ام سخن ميگفتم.دلتنگ خواهم شد برا ي کوچه اي که سکوتش

رادرهيچ جاي دنيانمي توان يافت کوچه ايکه تمام دوران مدرسه را ازآنجا

ميرفتم وتنها کسي که حرمت اين سکوت زيباي کوچه رادر هم مي شکست

باد بود که شکستن سکوتش هم زيبا بود .دلتنگ خواهم شد حتي برای

علفهاي هرز روي بلوار خيابان که صبح ها پا بر روي آنها ميگذاشتم اما آنها

شکايتي نميکردند.دلتنگ خواهم شدبراي درختاني که يک عمر ازآنها برای

نقاشي هايم الهام ميگرفتم درختان خشک و پاييزي که تمام نقاشي هايم را

پر ميکرد .آري دلتنگ خواهم شد براي اين شهر از کوچه هايش گرفته تا گرد

وغبار نشسته بر روي آينه هااما دلتنگي زياد من براي تمام کساني است که

يک عمر با آنها زندگي کردم و زندگي کردنرااز آنان آموختم اري اگر بروم دلم

براي دو کبوتر عاشق زندگيم تنگ خواهد شد پدرم ومادرم که تمام هستی

من هستند.