نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٥

دعايي که هيچ وقت به استجابت نرسيد

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم .

گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .

گفتم مگه مي توني ؟

گفت : آره سخت نيست ، آسونه.

گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.

يه خنجر برداشت .

گفتم اين چيه ؟

گفت : سيسسسسس.

ساکت شدم .

گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .

خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .

دوست دارم ديوونه.

اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده.

دوست دارم ديوونه .

ميگن هر چي تو آفتاب بمونه رنگش مي پره.......منم مدتيه قلبمو گذاشتم تو

آفتاب تا سياهي هاش بپره

آن عشق که ديده گريه آموخت ازو

دل در غم او نشست و جان سوخت ازو

امروز نگاه کن که جان و دلِ من

جز يادي و حسرتي چه اندوخت ازو