نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥

باز بي تو


بي تو شبهايي از من به سر شد

باز بي تو آرزوهايم همه خون جگر شد

باز حسرت ديدار تو گشت سيماب وجودم

بازبه دنبال تو بسي ره وز پي ره پيمودم

باز صداي موذن مي آيد وبه چشمم خواب نيست

بازعطشي درون دارم وزدست مهربانم آب نيست

باز خدايا آه من هم بغض ناله گشته

باز وجودم با وجودش در خيال هم پياله گشته

باز مست مست گشته ام از سراب خيالش

باز پيمانه ام خالي ست از شراب وصالش

باز سرخوشي من مدتي كوتاه داشت

باز حمارمُراد ِلنگهايي زهم كوتاه داشت

باز نجوا در گلويم فرياد شد

باز هر چه كِشته بودم بر باد شد

باز شقايق عشق رنگ زنبق به دل دارد

باز بخت من از عشقش پا به گل دارد

باز از عشق خوشه چيني مي كنم

باز براي بَرش چله نشيني مي كنم

باز دردي عجيب در سينه دارم

باز از مهربان دلي بي كينه دارم

باز مجنون وار ليلي را صدا مي دهم

باز فرهاد وش بيستون را تكان مي دهم

باز خرده غرورم را فرش راهش مي كنم

باز از خون خود شيرين كامش را مي كنم