نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥

غروب


ببين سياهي بخت و مپرس از نامم

من از قبيله ي عشاق بي سر انجامم
 
به آن دقايق پر درد زندگي سوگند

که بي تو يک نفس اي هم نفس نيارامم
 
مکش ز دامن من دست با فراغت دل

که آفتاب غروبي به گوشه ي بامم
 
مرا که اين همه طوفان طبيعتم، درياب

که من به يک سر موي محبّتي رامم
 
ز عمر شکوه ندارم که خامه ي تقدير

نوشته بود در آغاز نامه فرجامم
 
مرا اميد رهايي ز قيد هستي نيست

که با تمام وجودم فتاده در دامم
 
به هرکه دل بسپردم ز من چو سايه رميد

مرا ببين که شوريده بخت و ناکامم
 
چگونه پاي نهم در حريم حضرت دوست؟!

هنوز دست ارادت نبسته احرامم
 
هواي خواندن افسانه ام مکن اکنون

ورق ورق شده ديگر کتاب ايّامم