نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥

نامه من به تو


سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمي داني ...

نمي دانم با چه کلماتي نامه را آغاز کنم ،

چون نمي دانم حرف هاي دلم را به تو که دوستت دارم ،
 
به تو که تنها کسي هستي که دريچه هاي قلبم را به سويت مي گشايم

چگونه بگويم که آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشي بر آن

نيست ...

حالا که نيستي مثل مرداب تنهايم ، مثل مرداب آرام و ساکت و غمگين ...

اما اين را هم بدان که اگر کنار من باز نيايی مرا هم چون مرداب سکون و مرگ

فرا مي گيرد !
 
مرداب تنهاست و من تنها تر ...

بدون تو در آسمان عشق من نوري نمي تابد و تمام زندگيم را يکدم رنج و غم

فرا گرفته ، بيا و برگرد و حرف هايم را در نگاهم بخوان ...

بخوان و بدان که بي تو شمعي بي پروانه شده ام ...

و نمي دانم طوفان عشق سرکشم را بي تو چه کنم ؟!

تو نيستي تا حرف هايم را به تو بگويم پس غم بي هم زبانيم را به باد

می گويم .

تا شايد آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...

خواهش خاموشم را در چشم هاي خسته ام ببين ...
 
ديشب خيال روي تو به من گفت که تو باز خواهي گشت !

آيا تو اين روياي دور را رنگ واقعيت مي بخشي ؟

" ... تو با شب رفتي و با شب مياي از ديار غربت ، توي قلب من مي موني پر

غرور و پر نجابت ... "

مي دانم باز مي گردي و تمام کوچه پس کوچه هاي قلبم را

لبريز از آمدنت خواهي کرد ...

مرا همانگونه ببين که هستم ، همانگونه که تو را دوست مي دارم ...

من از تو آمدن و برگشتنت را مي خواهم ، پس بيا و دست مرا بگير و از اين

شهر غربت زده ، از اين شهر غم زده به روياهاي خود ببر ...

و بدان که دوستت دارم و آمدنت را مي خواهم ...

به انتهاي احساسي آرام مي انديشم ، به آنچه که آرامشي بزرگ است و تو

همان آرامشي ...
 
پاکي احساس و قلبت ، روحم را نوازش مي دهد ...

با وجود تو طراوتي را در وجودم حس مي کنم خالي از هوي و هوس ...

اما حالا تنها تصوير خياليم از توست که همراه با آرامش به من زجر دوري تو را

يادآور مي شود ...

تو همچون باران پاکي ، پاک و زلال ...

بيا و مرا از عشق سيراب کن ...

تصوير برگشتن تو مرا تا اوج مي برد و آرام ميکند ...

پس بيا و با من باش ..

برگرد و باز با من باش و با من بمان ...