نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥

كوچ دستانت


با كوچ دستانت ديگر چيزي از من نماند

كسي كه سحرگاهان گلهاي باغچه با نوازش هاي او باز مي شد

كسي كه شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چسمك مي زدند

مهتاب تازه مي شد و خورشيد بهانه اي براي طلوع دوباره پيدا مي كرد چيزی

از من نماند و تمام لبخندهايم با آخرين باد حزن انگيزي كه در ميان خاطره

هايمان وزيد كوچ كردند

كاش مي دانستي :

تو  دليل بودنم بودي ، بهانه ي زيستنم ... و بعد از كوچ دستانت چه می

خواستي از من بماند ؟ از كسي كه تمام زندگيش شده خاطرات ...

روزش ياد تو و شبش غصه ي نبودنت ...

مي داني .... تازگي نوروزم تو بودي ... و زيبايي بهارم تو ...

با تو بود كه باران در روز نخستين بهار تازه ام كرد

جوانه زدم و از نو شكفتم . كاش از دستم بر مي آمد كه شتابان به سوي تو

آيم و همه چيز را يرايت بگويم...

كاش ديوار فاصله اي كهميانمان كشيده شده فرو مي ريخت و تو برايم می

گفتي تمام ناگفته ها را.........

ناگفته هايي كه احساس مي كنم هرگز نخواهم شنيد.