نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٥

بي مقدار


طبيبا بس کن اين درمان ، من بيمارم

مرا ديگر به حال خويشتن بگذار، مي ميرم
 
دمادم مي شوم کاهيده تر، زين عشق جانفرسا

زمن شوييد دست اي دوستان، کاين بار، مي ميرم
 
ندارم تاب ديدارت ، که با آن شعله مي سوزم

نمي خواهم ترا بينم،کز آن ديدار مي ميرم
 
من ديوانه را بگذار تا با خود سخن گويم

به شهر غم غريبم ، روي بر ديوار مي ميرم
 
گل خودروي اين دشتم، نه گلکاري نه گلچيني

به خواري عاقبت در گوشه اي ، چون خار مي ميرم
 
شکفتم بي هوس ، بر شاخه ي لرزان عمر اما

چنان نازک دلم ، کاخر به يک رگبار مي ميرم
 
هزران قصه گفتم، شاهکار شعر من

داني چه باشد؟ آن که من لب بسته از گفتار مي ميرم
 
سخن هايم گرامي تر ز دُرّ باشد و ليکن خود

چه بي قدر آدمدم دنيا ، چه بي مقدار مي ميرم
 
زدست حاسدان و دوستان سود جو اکنون

چنان عزلت گشتم، که بي غمخوار مي ميرم
 
ز خود زين رنج بيزارم که با اين خلق مأنوسم

به خود زين درد مي پيچم که دور از يار مي ميرم