نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٥

تمناي تو

گفتي :" آسمان انتقام تو را , از من گرفت .

گفتم : "من دعا نکردم .

گفتي :" او به من وفا نکرد.

گفتم : " حالا مثل من شدي ! بي وفايي , تور ا شکست .

گفتي  : " به تلخي مرگ نيلوفر ها شکستم

گفتم :" تنها دل شکسته , هيچ مرهمي ندارد.

گفتي :" دستانت را به دستان من بسپار.

گفتم :" يک بار سپردم و آواره شدم .

گفتي :" قسم به عشق , اين با من مجنونم .

گفتم :" قسم به شب به آسمان دل سپرده ام .

گفتي :" چتر دلم را پناه دلت مي کنم .

گفتم :" باران , سهمي از زندگي من است .

گفتي :" زير باران خيس و بي پناه مي شوي .

گفتم :" خيس شدن دليل ديوانگي من است .

گفتي :"بگذار من شاهزاده ي قلبت باشم .

گفتم :" قلبم سال هاست با زخمي کهنه , زندگي مي کند .

گفتي :" من آمدم تا مرهم دلت باشم .

گفتم :" دل ناز پونه ها , مرهم دلم هستند.

گفتي :"دل به من بسپار.

گفتم :" دلت در هياهوي بي وفايي ديگري ست.

گفتي :" تو منتظر من بودي.

گفتم :" مدت هاست انتظار را , در نقاشي روياهاي محالم رنگ آميزي می

کنم ... و تو , دلت هنوز اسير بي او بودن است.

گفتي :" از روزگار بي وفا دلم گرفته !

گفتم :" دل به دريا بسپار و از غم رها شو .

گفتي:" دلت با من نا مهربان نبود.

گفتم :" دل تو بي وفايي را , بر قاب آبي اش نوشت.

گفتي:" با هم ازاين ديارسفر کنيم .

گفتم :" تو سفر کردي و من تنها شدم .

گفتي :" اين بار, تو همراه من بيا !

گفتم :" برو , من اين ديار را عاشقانه دوست دارم .

گفتي :" او مثل تو عاشق نبود.

گفتم :" عاشقي درد سختي بود.

گفتي:" اين بار من عاشقم.

گفتم:" پس برگرد!...به سرزميني

که به نيت چشمانش دلم را اواره کردي ...

برگرد من سالهاست , بي تو نفس مي کشم.