نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳۸٥

کنارم باش

کنارم باش ...

شاهد لحظه هايم باش...

ببين با رفتنت چه دردي ميکشم ...

ببين ديگر زمونه طلوع عاشقانه ندارد ...

اي عزيز دلم اي تنها سنگ صبورم با رفتنت من نيز نابود شده ام اري عزيز دلم

من بي تو اين زندگي اين دنيا را نميخواهم من تو را ميخواهم .
 
تويي که پاکي را در نگاه زيبايت ميبينم تويي که صداقت را در اعماق وجودت

حس ميکنم پس نرو  و تنهايم نگذار اين دنيا بي تو زيبايي ندارد اين دنيا برايم

بي تو پوچ و بي مفهوم است اري  عزيز دلم من ميخواهم کنارت باشم نه

ساعت ها بلکه ساليان دراز ميخواهم تو از ان من باشي ميخواهم ان قلب

پاک و معصوم در زندان دل من باشد عزيزم دوستت دارم باور کن که تو تنها

عشق بودي و خواهي ماند اي ستاره ي شب هاي بي قراري اي تک سوار

جاده ي عشق و زندگيم دوستت دارم به ان ايزد يکتا که تو را مرا افريد قسم

که دوستت دارم بمان ...

اري بمان شاهد لحظه هايم باش شاهد لحظه هايي که من بي تو مانند

شمع اب ميشوم و ميسوزم...  

اي تمام وجودم دوستت دارم به وسعت يه درياي طوفاني دوستت دارم به

اندازه تمام دنيايي که پروردگار افريده تو را ميپرستم اي عشق مقدسم

دوستت دارم دوست داشتم دستانت در دستانم بود تا از عشق تو اب

ميشدم و در اتش عشقت ميسوختم .

دوست داشتم در کنارت بودم تا در چشمانت خيره ميشدم و دوست داشتنم

را به زبان مي اوردم اري اي عشقم تنها کسم من عاشقم عاشق تو عاشق

چشمهايت دل مهربانت تنهايم نگذار ...

نگذار با بدي ها زشتي ها نامردي هاي دنيا اشنا شوم اي عزيزم تنهايم نگذار

من به جز تو همدمي ندارم مونس دلي ندارم اي تنها ستاره ي شب هاي بی

کسي ام تو هم مثل من با سختي ها بجنگ براي بهم رسيدن بايد جنگيد پس

تنهايم نگذار تو هم مثل من با خوبي ها بدي ها بجنگ نگذار با نبودنت در اين

دنياي به ظاهر زيبا غرق شوم نگذار با نبودنت من نيز نابود شوم بگذار با

بودنت طعم  عشق را بچشم بگذار با بودنت به شهر ارزوها سفر کنم پس

بمان و دستانم را در اين شهر غريب بي کس نگذار پس بمان و مثل من چشم

انتظار پيوند باش.....