نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳۸٥

ماندگاري مي خواهم


پيش از آنکه شب و روزم به آخر خط برسد

و براي ديدنت اشک ها بر گونه ام خشک شوند

و فقط ردپايي از آن ها به يادگار بماند....

بيا و بگرد و مرا پيدا کن ...

بيا من در غروب خانه دارم و تو اگر مرا بيابي .... و اگر مرا بيابي ...

بيا باور کن که اگر مرا بيابي ، من هم تو را ناجي مي شوم ...

من به هواي دل گم شده ي تو پر گرفته ام رو به غروب غم زده ...

نمي دانم چرا اين غروب بي تو به طلوع نمي رسد ...

شايد قسمت اين بود که تو آنجا باشي و من اينجا ...

تو در طلوع باشي و من در غروب ..

در فاصله ي طلوع و غروبي که نه هرگز بر آن پاياني است و نه اين فاصله را

هرگز نزديکي ....

من که در غروب زنداني ام !

اما تو مي تواني خانه ات را در آن سوي خورشيد رها کني ، بيايي و مرا پيدا

کني ...

بارها انديشيدم که اي کاش هيچ گاه دل به روياي تو نمي دادم اما بعد

پشيمان مي شوم ، چرا که اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده

بودم ...

پس لبخند بزن...

من دل داده ام تا جان نبازم ...

مهربانم ، من که نمي دانم تو چيستي !

فقط مي دانم که خدا تو را براي من آفريده ...

اين را در خوابي که در آن شب باراني ديدم ، فرشته اي به من گفت ...

گفت که تو سوار سپيد پوشي خواهي بود که مرا از اين زندان غربت زده

نجات خواهي داد ...

من از اين شهر پر بهانه مي روم تا تو بهانه اي باشي برای هم آغوشي نور و

قطره تا در اين نرم بهار ، هر گاه چشمي به آسمان خيره شد ، رنگين کمان

عشق را ببيند ...

در اين بهار وقتي از پس هر باران ،آسمان را مي نگرم ،سکوت است و لطافت

و رنگين کمان ...

اي کاش از پس هر غباري ،

رنگين کمان بر آسمان چشمان باراني ام خيمه مي زد ...

من فقط ماندگاري مي خواهم ...

آن هم ماندگاري در طلوع ...