نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥

 کوچه خيالاتم

ديروز وقتي از پس کوچه خيالاتم عبور مي کردم به مسافري غريب بر خوردم

نمي دانم چرا در يک لحظه احساس کردم که تنهاييش بر وجود سردم آتش

مي زند.

کنارش نشستم . از او پرسيدم آيا تنهايي؟ گفت نه من با روياي عشقم

زنده ام و زندگي مي کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسي بود

که با رويا مي زيست.پرسيدم آيا گمشده اي؟ گفت: نه. عشق من همچون

فانوسي هدايتم مي کند و راه را به من نشان مي دهد. پرسيدم: سفر مي 

کني ؟ گفت: من هميشه در سفرم . پرسيدم:غريبي؟ گفت: غربت يعني چه

هنگامي که با تمام وجود گرماي عشقم حس مي کنم. ناگهان اشکي از

گوشه چشمش سرازير شد و بر روي زمين چکيد. پرسيدم: اين اشک برای

چيست؟ گفت:حرمت سکوتي است که هيچگاه شکسته نشده و فريادی

است به وسعت پرواز. پرسيدم: سکوت مي کني؟ نگاهم کرد؟

پرسيدم:اين نگاه چيست؟  گفت:حرمت کلماتي است که در حصار زمان

مانده اند . مسافر غريبه بلند شد، دستم را به گرمي فشرد و گفت:هرگاه

خواستی عشقت را به شوريده اي ثابت کني، سکوت کن ورفت . و من

همچنان رفتنش را تماشا مي کردم تا شايد رفتنش نيز پيامي از عشق را به

ارمغان بياورد.......