نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥

يکي بود يکي نبود

خدائي بود و دريائي کبود شهري بود و جاده اي داشت که هيچ مسافری

نداشت.

توي اين شهر غريب؛زير ساييه درخت بيدي.

من هميشه به دنبال گمشده ام مي گشتم. هر چند من گمشده ام را نديده

بودم فقط از شدت غصه غروب چيزي مثل بلور لا به لاي اشکهايم می

شکست و روي گونه هايم مي ريخت و گونه هايم از غم کسي که نمی

دانستم کيست خيس باران مي شدند لحظه ها و دقيقه ها مي گذشت و..

من مات و مبهوت و اسير نگاهم به جاده بود

خواستم از پرستو ها در باره مسافرم بپرسم..اما افسوس که هيچ نشانه ای

از او نداشتم هميشه دوست دارم بدانم کسي که قرار است از راه دور و از

جائي دور برسد..

با نگاهش به قلب چند شاپرک تير مي زند و قطره هاي شبنم را از چشمان

چند مسافر غريب پاک مي کند

من عاشق چشمان خيس و دلهاي ابدي و پاک بودم که دوست داشتند

با يک اشاره به آسمان بروند اما افسوس که راهشان خيلي درو بود

روزها از پي هم مي گذشت روزي که مثل هيچ روز نبود

يک نفر با دو چشم نجيب؛با يک لبخند قشنگ و صورتي وبا نگاهي که پر از

عشق بود آمد وزندگيم را تغيير داد.

فقط مي توان گفت او يک فرشته بود و تنها همين

من با اميد به فرشته  صبور وماه ماندني بي بهانه زندگي مي کردم

ياد و خاطره وي را ازطلوع زندگيم شده بود

اما من در پي اين دلخوشيها؛غصه اي به رنگ گلهاي بنفشه در غروب داشتم

به اين فکر بودم که اگر روزي مسافرم هواي سرنوشت به جائي ديگر می

رفت و تقدير او را به راهي دور مي برد و مسافرم يادش مي رفت که کسی

پشت دري بسته منتظرش هست انگاه من غصه هايم را به چه کسي می

گفتم..

من همين تنها عشق را توي دنيا داشتم.جان هر چقدر گل نيلوفر تنها که توی

مرداب خوابيده اند به من بگوئيد که کجاي اين دنياي بزرگ صبوري می

فروشند......

تنها اميد من بمون....

تو بري موندن من معني ديوونگيه

آخرين حرفم اينه......

( تو بري براي من...آخر اين زندگيه...)