نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٥

حس غريب

حس غريبي دارم

حس تنهايي ِ غريبی

مثل آنروزها که نبودي

حس کسي که ماه ها تمام ِ کوچه هاي بي چراغ ِ منتهي به تو را دويد

و کسي از او نپرسيد

که در سرش چه مي گذردچه رسد به دلش!

خسته ام فرشته ي من

در تمام اين سه ماه  ِ متفاوت ِ گذشته

به اندازه ي دويدن هاي اين سه روز خسته نبوده ام

مانده ام با يک خانه پر از بوي تو ...

نگاهم به هر طرف که مي رود تو را مي بيند ...

جاي خالي ات خيلي آزارم مي دهد ...

آزرده مي شوم و دلتنگ ...

دلتنگ تو ... دلتنگ حرفهايت ... دلتنگ آغوش گرمت ...دلتنگ بوسيدنت

حتي ...

آزرده ام از ديدن روزهاي تلخ بي تو بودن و آزرده که مي شوم به همه

می پرم

تو نيستي و جاي تو را هيچ خدايي پر نمي کند ...

اين روزها پي ِ هر شبي که مي گذرد ، روزي از عمرم کم مي شود

تمام نيرويم را با خود مي برد بي هيچ اغماضي همه اش را مي طلبد

فرو مي کشد و من تمام مي شوم و تُهی

در آخر 

تنها تو در اين فضاي تهي، ته نشين مي شوی

و زمزمه اي در سرم مرور مي شود:

" ...باز با من تا آخر دنيا مي ماني ؟ "

مي دانم تنها مسبب دوري از تو و اين احساس خلاء و تنهايي مرگ آور ، خودم

بوده ام !!

دلتنگم ...