نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

شايد ندونين


شايد ندونين چقدر سخته :

روبروت کسي ايستاده که با جون و دل دوسش داري

با اينکه به خاطرنجابت اون و به حرمت عشق حتي يه بار سير بهش نگاه

نکردي ولي چشماي خسته تو ، توي چشماي نازنينش ميفته

توي يلداي چشماي سياهش غرق ميشي .

اونو با تموم وجود ميخواي و اون نميدونه.

حتي خودتم نميدوني اين احساس از کجا اومد

چي شد که اين شد فقط ميدوني که اين احساس با بقيه فرق داره .

جرات ابراز احساس  و دارم اما از جفاي زمونه و مردمش ميترسم.

از اينکه شايد خداي عاشقا يه گوشه نظري هم به من داشته باشه و بتونم

اونو هم مثل خودم شيدا کنم تا منتظرم بمونه ولي اگه فرداهاي نامهربونی

روزگار ، يقه هر دوتامونو بگيره و انتظار بسر نرسه و فراق نصيبمون بشه

اونوقته که اونم به خاطر خودخواهي من به پاي من ميسوزه.

پس نگاهمو آروم از نگاهش ميدزدم و اونو به خدا ميسپارم.

دلمو با خاطرات کوتاه و شيرين اون خوش و آروم ميکنم و آتيش عشقشو تو

پستوي قلبم پنهون ميکنم.

تاخودم تنهابسوزم

و فقط دعا ميکنم دعا مي كنم هر جا که هست خوشبخت باشه و من هم يه

بار ديگه ببينيش تا بتونم يه شاخه گل بهش هديه بدم گلي به نام و رنگ و

عطر خودش .

خدا رو شکر که مي تونم دوست داشتني ها رو دوست بدارم