نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٥

سلام عزيز مهربون

سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟

اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟

شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون

ستاره كش برم برات..؟

اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟

تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و

درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم

اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟

خيال كنم دل منو با رفتنت نمی شكني؟

اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت؟
 

چه بي دليل غمگينم...تو دلم پر غصه...پر هول...پر دلشوره نمي تونم اين

دوروبريا رو تحمل کنم....اين جو سنگين و پر نيرنگ..... اينقدر نمي تونم که

امروز داشتم از سردرد مي مردم! از بغض! واي خدايا اينا خيلي زود بزرگ

شدن...از بزرگ شدن هم فقط و فقط سياهياشو ن بزرگ شده! حقارت من در

برابر عظمت اينا خودشو گم مي کنه! چطور تحمل کنم؟
 

آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به

دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم