نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥

به تو ميرسم باران

به نام خالق باران .... خداي مهربان
 
ناب تر از باران نديده ام . باران که مي آيد بي تاب مي شوم
 
نميد انم بي تاب شده ايد يا نه ؟
 
اما اين را مي دانم که اگر باران دچار و بيقرارتان نمي کند
 
عاشق نبوده ايد هرگز
 
صداي شيشه مي آيد ... کسي به پنجره مي کوبد ؟
 
نه اين صداي باران است
 
آمدنش را خبر مي دهد . ساعت ساعت عاشقي ست به کوچه
 
بايد رفت و من مي روم
 
مثل هميشه  تا دوباره خيس خيس  از تو بنويسم بي بي آبي
 
باران که مي آيد يادم مي رود که تو چه بودي و چه کردي . انگار
 
نه انگار که ................ اما خيلي وقت است که تو را به خاک سپرده ام از

همان نگاه آخر در اين شک نکن ... اما  نمي دانم اين باران چه قدرتي  دارد

که مرده را هم زنده ميسازد.
 
هرچه هست تو در باران به من بر مي گردي و البته من هم به تو
 
اين است جادوي باران.
 
کاش ميدانستم باران چه سحري دارد که اين قدر آسان  از يـــادم
 
مي برد که تو با من ... با سادگي هايم و با صداقتم و با احساسم
 
چه کردي ....... خودت هم مي داني که هرچه بود فقط  تو بود وبس
 
اما اگر نمي داني بدان که به راحتي مي توانستم  برند ه ي اي قمار
 
از پيش  باخته باشم ...... اما خواستم تو پيروز شوي  شايد که
 
مرهمي باشد بر زخم هايي که پيش از من از روزگار خورده اي
 
هر چه که بود گذشت اما باز هم  مي گويم  خودم خواستم بازنـد ه
 
 باشم ... سادگي را با ساده لوحي اشتباه نگير... سادگي  يعنـــي
 
صداقت .... يعني يکرنگي  يعني عشق
 
هه  .. عجب  ترجمه اي کردم ... تو اصلا "   اين واژ ه ها را
 
نمي فهمي  که از روي آن ها بتواني سادگي را حس کني
 
اصلا"  بي خيال  همان ها که تو مي داني درست است.