نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٥

"هيچ کس"، معشوق توست

عاشقي مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان

مي بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها

را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به

چمدانش اضافه مي کرد.

او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن

هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت.

اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد

دير مي شود؟

 چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته

چه مي خواهي بکني؟

عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها

و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که

عاشقي کنم، باز هم کم است.

خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ

قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که

من به تو مي دهم.

عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و

هفته اي را.

اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش

کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس"

معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد.

عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او

داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.