نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥

لحظه يکي شدن

مي دونم آخره قصه ميرسي به داد من ...

لحظه يکي شدن...

وقتي هيچ خبري از تو ندارم وقتي نيستي تا سرم رو روي شونه هات بذارم

وقتي تنهاي تنها شدم وقتي که تمام غم دنيا مياد سراغم وقتي که ديگه 

حتي اشک هم جواب نميده وقتي بايد باور کنم که من هم پشت تابلو عبور

ممنوع عشق ايستادم" يه گوشه آروم و ساکت مي شينم ديوان حافظ رو بر

ميدارم به ياد يه شب به نيت دل تو فال مي گيرم ... بعد هم آروم اشکامو پاک

مي کنم به تنهايي و تاريکي شب لبخند مي زنم ...

مي دونم که يکي هست که فرياد دلم رو ميشنوه ميدونم  که خدا مي دونه

که چه قدر دوست دارم ...