نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥

چي بـــــاقــــــيـــــــــــه

از تموم دنيا و داروندارش

شونه هات و كم دارم براي بارش
 
زخمي خنجر زهراگين يارم

تو كه تازه اومدي تنها نزارم
 
به چشام خوب خيره شو ببين چه پيرن،

منو درياب خوب من دارم ميميرم

ديگه حتي نايي نيست براي گفتن

خيلي وقت تو سكوت غم اسيرم

يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم

براي يك لحظه خوشي به هر دري در ميزنم

برگردون و نرفتن و حتي واسه يه ثانيه

دلخوش كنم حتي تو رو از من مگه چي باقيه

غربتم رو آشنايي كن بهارم

روزام و درياب عزيز دور شد قطارم

تنها يك ثانيه عاشقي به جز اين هيچ توقعي از اين روزا ندارم

يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم

براي يك لحظه خوشي به هر دري در ميزنم

برگردون و نرفتن و حتي واسه يه ثانيه

دلخوش كنم حتي تو ور از من مگه چي بـــــاقــــــيـــــــــــه