نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٥

بره و گرگ

بيا تا برات بگم آسمون سياه شده

ديگه هر پنجره اي به ديواري وا شده

بيا تا برات بگم گل تو گلدون خشكيده

دست سردم تا حالا دست گرمي نديده

بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم

گم بشيم تو رؤيا ها قصه از غصه بگيم

بيا تا برات بگم قصه بره و گرگ

كه چه جور آشنا شدن توي اين دشت بزرگ

آخه شب بود مي دوني بره گرگو نمي ديد

بره از گرگ سياه حرفاي خوبي شنيد

بره تنها رو گرگ به يه شهر تازه برد

بره تا رفت تو خيال گرگ پريد و اونو خورد

بره باور نمي كرد گفت شايد خواب مي بينه

ولي ديد جاي دلش خالي مونده تو سينه

بيا تا برات بگم تو همون گرگ بدي

.كه با نيرنگ و فريب به سراغم اومدي

خدايا آبروي من را به توانگري نگه دار

و شخصيت من را با تنگدستي از بين مبر

تا مبادا از روزي خواران تو روزي بخواهم

و از آفريده هاي بد کردار طلب مهرباني کنم

و در حالتي قرار گيرم

که به تعريف و تمجيد کسي که به من چيزي داده بپردازم

و از کسي که مرا از امکاناتي منع کرده است بدگويي کنم