نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥

يه عمري آسمون بودي

يه عمري آسمون بودي ، دستم به تو نمي رسيد

نه قطره اي روي زمين ، نه چشم تو منو نديد

هر چي  رو من قسم دادم به حرمت ستاره ها

تا که به تو نشون بدم ، بين تموم قطره ها

خدا که اين قصه رو ديد از رو زمينش منو چيد

ابري شدم که آسمون ، باز دوباره منو نديد

از بخت بد، من اين بالا ، اين آسمونِ رو زمين

بايد که قطره اي بشم ، اي آسمون منو ببين

قطره شدم از آسمون تا که بگم ديوونتم

من عاشق بوي نمِ اشکاي روي گونتم

به جاي بارون گريه ها ، مال تو باشه نازنين

بذار که با لمس تنت آروم بميرم رو زمين

نذار که حرف آخرم ، با گريه همبازي بشه

بگو که من دوسِت دارم ، تا اين دلم راضي باشه

هيچي نگفتش آسمون ، حتي منو نگا نکرد

تو لحظهً مرگ منم ، يه بار منو صدا نکرد...

قصه داره تموم ميشه ، مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنين ، اول خدا بعدم شما ....