نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٥

مهمترين بخش از بدن

مادرم هميشه از من مي پرسيد که مهمترين بخش از بدن تو کدام است؟
 
در طول سالها حدسيات مختلفي مي زدم که گمان مي کردم درست است.
 
اون اوايل فکر مي کردم که صدا براي ما انسانها بسيار مهم است،
 
پس جواب دادم که گوشها. اما مادرم گفت که نه خيلي از مردم کرهستند،
 
بيشتر فکر کن دوباره از تو سوال خواهم کرد.
 
يه مدت طولاني گذشت و من در طي اين مدت همواره به جواب اين سوال
 
فکر مي کردم بالاخره روزي به مادرم گفتم که ديدن براي ما انسانها خيلي
 
مهم است پس مهمترين بخش از بدن بايد چشمها باشند. او به من نگاهی

کرد و گفت تو خيلي سريع پيشرفت مي کني اما نه عزيزم جواب درست

نيست چرا که خيلي از انسانها کور هستند.
 
من جوابهاي مختلفي به مادرم دادم اما پاسخ همچنان نه بود.
 
سال گذشته مادر بزرگ از دنيا رفت همه غمگين و نارحت شدند همه گريه
 
مي کردند،حتي پدر نيز گريه مي کرد.
 
وقتي با مادر بزرگ در آرامگاهش وداع کرديم مادر به من چشم دوخت و گفت
 
آيا هنوز نميداني مهمترين بخش از بدن ما انسانها کدام است؟؟؟
 
من گيج شده بودم چرا حالا؟من هميشه فکر مي کردم که اين يک بازي ميان
 
من و اوست. وقتي آثار گيجي و سردر گمي را در من ديد به من گفت:
 
اين سوال بسيار مهم است.اين سوال نشان مي دهد که تو واقعا به معنی

زندگی پي برده اي. به تمامي قسمتهايي که در طول سالهاي گذشته اشاره

کردي پاسخ منفي دادم و مثالي برايت آوردم اما امروز لازم است که تو درس

مهمي بياموزي.
 
سرش را که پايين انداخته بود بالا کرد و من ديدم که چشمهايش پر از اشک

هستند.
 
او گفت:عزيزم مهمترين بخش از بدن تو شانه هاي توست.
 
من گفتم:چونکه سرم را نگاه مي دارد؟و او در جوابم گفت: نه
 
چون مي تواند سر دوست يا عشقت را آنزمان که مي گريد نگاه دارد.
 
هرکس به شانه اي نيازمند است تا زماني روي آنها بگريد. عزيزم اميدوارم
 
هميشه شانه اي براي گريه کردن داشته باشي.
 
آنروز دريافتم که شانه ها چه با اهميتند.
 
خدايا!!.... 

خودت ميدوني چي ازت ميخوام پس خواهش مي کنم بهم بده،خيلي خسته

ام...
 
دوستاي خوب و مهربونم اميدوارم همه ي شما هم شانه اي استوار،محکم و

لايق براي گريستن داشته باشيد و هم شانه هايتان،شانه هايی

استوار،محکم و لايق براي ديگري باشد.