نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٥

چه بيصدا آمدي

آمده اي؟

چه بيصدا آمدي؟

دوباره مرا غافل گير کردي درست مثل گذشته ها مثل آن روزها قبل

از رفتنت هيچ تغيير نکرده اي و در چشمان من هنوز هم همان مرد استوار و با

ابهت گذشته اي ولي چرا قدمهايت لرزان است؟

چرا اينگونه به من زل زده اي؟

خواهش ميکنم پنجره اتاق رو ببند دوباره دارم ميلرزم ....

نميدونم اينبار هم به خاطر نگاههاي نافذ توست يا به خاطر باد پاييزيه؟

ميدوني چرا هميشه وقتي از تو مينويسم برام روزا روزاي تابستونه؟چون تو

يه روز تابستوني خاطراتتو تو دلم حک کردي ....ولي اون تابستون آخر ديوانه

وار سرد بود و ما هر دو يخ زده بوديم و احساسهاي ما هم درست مثل ما

منجمد شده بود و نفهميدي که من نياز دارم ببينمت...

نياز دارم باهات حرف بزنم و وقتي اشک از چشمام پايين اومد با دستای

گرمت پاکشون کنی گفتي گرد و غبار پنجره اتاقت رو پاک نکردي و منتظر

بودي تا من پاکشون کنم ولي چه حيف که اينو بهم نگفتی

هرگز به من نگفتي که مياي ولي به هر حال من چشمام رو ثابت روی

موجهاي پريشون و شناور روي سراب اون جاده کاشتم و پلک نزدم ولي کاش

ميدونستي که از روزي که از اون جاده عبور خسته اي کردي و رفتی

درختهايش هم ميگريند و تو را صدا ميزنند

فکر نميکردم به اين زودي بيايي و من نباشم......نميدانستم اگر لحظه ای

بيشتر به اين لبخند تصنعي ادامه دهم و دستان زندگي را رها نکنم تو را

خواهم ديد

چرا اينقدر بي رحمي کردي و در پاسخ اشکهاي من رو برگرداندي و به من

ثابت کردي که من يک ديوانه اسير شده بيش نيستم

اين همه مدت قدم بر جاي قدمهايت گذاشته ام و مرثيه اي از درد برايت نجوا

کردم ديگر اشک از رويم خجل است که هر از چند گاهي با آهي سوزناک از

نهادم بر ميايد و سکوت تبدار لحظه هايم را بر هم ميزند.........چطور با

بيوفايي هايت جنگيدي و برگشتي؟

ميدونم تقصير تو نبوده و اين سرنوشت من بوده ولي کاش تو هم ميدونستی

تو اين مدت همه چيز رو از دست دادم شور زندگي و خنده هاي واقعيم رو

وتنها عکس غم زدهاي از چشمان تو بر پلکهاي سوخته پروانه ها نقاشی

کردم و به رسم وفا داري روي آينه اتاقم چسباندم ..... آينه اي که هر ثانيه

نبودنت را با من اشک ريخته و با من منتظر مانده ديگر تمام شد ..باور ميکنی

اينقدر راحت عاشق کشي کرده باشي؟باورت ميشود که اينقدر راحت من

بروم و آينه قديمي ترک بردارد؟

حرفهايم قد يک دنياست و من تنها دو دست دارم براي نگاشتنشان و تو هم

تنها دو چشم و دو گوش و يک مغز براي خواندن و درک کردنشان داري و من

ديگر سکوتت را به هم نميزنم ولي من همون بارونيم که زير باروناي سخت تو

چله تابستون خشکيدم.